تبليغاتX
سـاقی بدون شـراب

دیشب

دیشب ما هر سه نفر به مرگ فکر میکردیم

سیبی را میان خود تقسیم کردیم

سیبی سرخ نبود

سیبی پژمرده و نزار بود

سیب را در کوچه رها کردیم

صدای دو عابر را شنیدیم

که بر سر تقسیم سیب ستیز می کردند

دیشب ما سه نفر می خواستیم

مرگ را میان خود تقسیم کنیم

چاقو نداشتیم

چاقوی ما کند بود

مرگ هم عجله داشت

که از خانه ما برود

مهمان همسایه ی ما بود

صدای شکستن بشقابهای همسایه را

شنیدیم

هر سه نفر به خواب رفتیم.

 

نان های سوخته

صبحانه را من آماده می کنم

گل های پژمرده را که مهمان آورده است

به کوچه می برم

نان های سوخته و آواز پرندگان را

من صبح ها به کوچه می برم

شب ها قلبم را که بزرگ شده است

در تاریکی میان ملافه های سفید

مخفی می کنم

دخترم صدای مندرس قلبم را

نشنود

صبح با قلبم که بزرگ شده است

چای را دم می کنم

قلبم در بهار بزرگ شد

قلبم در تابستان مرا صدا کرد

که در پاییز و زمستان به قلبم چندان

اعتماد نکنم

می خواستند

قلبم را بشکافند

اگر قلبم را می شکافتند

چهره ی همه زنانی را که دوست داشتم

بر کف سنگ های اتاق عمل

می ریخت

چهره ی زنانی که من دوست داشتم

می شکست

می دانم

اگر ان زنان

برای ملاقات من به بیمارستان می آمدند

نام شان را فاش نمی گفتند

از بیمارستان مجهول می رفتند

در انتهای خیابان بیمارستان

در آفتاب یا در باران گم می شدند

چه فرق می کرد هوا آفتابی بود یا بارانی

خاطرات من گرانبها نیست

خاطرای که در قلب من گم شدند

در قلبم خاطراتی از

مردانی که در حادثه گم شدند، نفی شدند

کودکانی که از سرما و گرسنگی در زلزله مردند

زنانی آغشته به عشق

که در کنار میز صبحانه تلف شدند.

 

دیگر نمی خواهم

دیگر نمی خواهم چون کسی لباس بپوشم

اگر حرف از سرما می گویم

شما جدی نگیرید

نیمی از قلبم با من نیست

نمی دانم چه کسی قلبم را لگدکوب کرد و رفت

           یا شاید نرفت

اما من آن کس را نمی شناسم

انارهای پاییزی را دانه ، دانه می کنم

روی قسمتی از قلبم را که می تپد ، می پاشم

دیگر حرف از مرگ را هم به توصیه ی دوستانم نمی گویم

تنم را به برف و باران و ویلن سل می سپارم

 

جسور شده ام

زنانی را که دوست داشتم

هر شب به خوابم دعوت می کنم

آنان هم بدون تکبر و غرور

به خوابم مهمان می شوند

برای همه ی انان فقط یک سیب دارم

آنان سیب را گاز نمی زنند

        به یکدیگر تعارف می کنند

دیشب یکی از آن زنان

از خوابم به رودخانه پرتاب شد

رودخانه آب نداشت

با دستان شکسته دوباره به خوابم آمد

به خوابم یک سبد سیب آورده بود

چه حاصل سردم بود

سیب ها را ندیدم

به دنبال تکه هیزمی گرم بودم

به زنان نان های بیات تعارف کردم

همه به ایستگاه راه آهن رفتند

صبح شده بود.

 

ابیات پراکنده

از دستان من نیاموختی

که من برای خوشبختی تو

چه قدر ناتوانم

می خواستم با ابیات پراکنده ی شعر

تو را خوشبخت کنم

آسمان هم نمی توانست ما را تسلی دهد

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،

به پایان ماه و به پایان سال موکول می کردم

 هفته پایان می یافت

ماه پایان می یافت

سال پایان می یافت

هنوز در آستانه ی در

در کوچه بودیم ، پیوسته ساعت را نگاه می کردم

که کسی خوشبختی و جامه ای نو ارمغان بیاورد

روزها چه سنگدل بر ما می گذشت

ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم

چه فرسوده و پیر شده بودیم

می خواستیم

با دانه های بادام و خاکسترهای سرد که

از شب مانده بود خود را تسلی دهیم

همیشه در هراس بودیم

کسی در خانه ی ما را بزند و ما در خواب باشیم ،

چه قدر می توانستیم بیدار باشیم

یک شب پاییزی

که بادهای پاییزی همه ی برگهای درختان را بر زمین

ریختند

به زیر برگها رفتیم

و برای همیشه خوابیدیم.

 

صبح

صبح تو به خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم

دوستان من ساعت حرکت قطار را

در شب گذشته به من گفته بودند

بر شانه های تو خزه و خزان روییده بود

تو توانستی با این شانه های مملو از خزه و خزان

سوار قطار شوی

دستانت را تا صبح نزد من

به امانت گذاشتی

نان را گرم کردی به من دادی

دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه

ما طلاها و سنگهای فیروزه جهان را

تصاحب کردیم

سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب بر سینه آویختم

هر روز در آینه به این سکوت خیره می شدم

پس روز را آغاز می کردم

می خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه

از آفتاب فرش کنم

دندان های تو ارج و قرب فراوان داشت

که نان بیات شده ی خانه ی مرا

گاز زدی

ما

من و تو

چگونه به صدای پرندگان رسیدیم

که کنار پنجره از سرما جان باختند

پرندگان بی آشیانه را همیشه دوست داشتی

اما دیگر عمر آنان تکرار نمی شد

هم چنان که عمر من و تو هم

دیگر تکرار نمی شد.


طرفهای ما برق جیره بندی شده!

هر روز حتماً یکبار قطعی برق داریم و گاه بیشتر!

خوش به حالمون!


افتادم رو دور مسافرت!

به زودی خبرشو میدم!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط ساقی |


یکی از دلایل مهمی که تو کشور ما کارها اونطور که باید و شاید خوب پیش نمیره اینه که مدیران لایقی نداریم...

مدیریت کار هر کسی نیست و وقتی مدیر یا رئیس یا کلاْ مسئول لیاقتش رو نداشته باشه افرادی که باهاش کار میکنن هم نه تنها انگیزه شون برای کاری که میکنن کمتر میشه بلکه رضایتشون از کار هم کاهش پیدا میکنه و نتیجه این میشه که هیچ کسی اونطور که باید و شاید کارش رو انجام نمیده...بهتره اینطور بگم فقط در حدی که مجبوره کار میکنه... نتیجه هم همین میشه که میبینیم!

یه نمونه...گفته بودم محل کارم تغییر کرده و کارم خیلی خیلی زیاد شده...تو این بخش من و یه خانم دیگه کار میکنیم...

اوایل رئیسمون خیلی هوامونو داشت...حداقل لفظاْ ازمون تشکر میکرد و خلاصه نشون میداد که میفهمه ما ۲ نفر داریم جای چند نفر کار میکنیم...و خلاصه این رفتارش ما رو مشتاق کرده بود...یعنی هر دومون حتی بیشتر از ساعت کاریمون میموندیم و بیشتر کار میکردیم...ساعت کاری ما ۸ تا ۲ ست ولی بیشتر روزها برای اینکه کارمون تموم بشه تا ۵/۲ میموندیم و صبح هم زودتر میومدیم و خلاصه خوب کار میکردیم... ولی تو این چند روز اخیر برخوردش خیلی فرق کرده و مرتب دنبال بهانه میگرده و ایراد درمیاره تو همون کارهایی که تا ۱ ماه قبل بهترین بودن... و خوب این رفتار نتیجه اش این شده که بیشتر همکارا دلسرد شدن و فقط در حد نیاز و اجبار کار میکنن...

امروز صبرم سر اومد و دیگه می خوام همون طوری باشم که انتظارش رو داره... وقتی من یک روز در ۲ ماه گذشته ۱۰ دقیقه دیر میام و رئیسمون میره و جلوی اسم من تو دفتر با خودکار قرمز مینویسه تاخیر یعنی از من انتظار داره که ۸ تا ۲ اداره باشه...یعنی اون روزایی که من زودتر از ۸ اومدم سر کار اشتباه کردم...روزایی که بیشتر از ۲ موندم اداره اشتباه کردم...

خوب اگر باید اینطوری بود منم اینطور میشم و دیگه تلاش بیشتری نمیکنم!

این یعنی مدیریت اشتباه و نتیجه آن!

البته وقتی یه سرهنگ بازنشسته ارتش رو بکنن رئیس ما معلومه اداره رو با پادگان اشتباه میگیره!

...

و مطمئناْ کم نیستن موارد مشابه در ادارات دیگه...که به جای افرادی که علم و تجربه و دانش این کار رو دارن فقط بر حسب روابط افرادی رو تو پستهایی میذارن که نباید باشن...



و اینم چند تا شعر که خیلی خوشم اومده از حال و هواشون...

 

 گونل مولود

غربت

شب‌هايي كه براي تو نامه مي‌نویسم
شب‌هاي دلتنگي من است
و در چنين شب‌هايي سيگار و پنجره
براي دلتنگي‌ها درمان بي اثري است
در چنين شبي
وقتي از پنجره نگاه مي‌كنم
با هر منظره‌ای که می‌بینم عشقی فراموش شده را آرزو مي‌كنم

طعنه نزن
اگه عشقي نباشد؛
شب‌هاي پر از دود و مستي
تمام شدني است؟

من‌هم تنهام
و هر كسي كه به در خانه‌ام مي‌كوبد
با اميد در را باز مي‌كنم

یادت هست؟
هميشه مادر بزرگم را
که به خاطر هر صدایی خوشحال مي‌شد
و سمت در مي‌دويد،
مذمت مي‌كرديم

او حالا از دنيا بريده
و حرفي نمي‌زند

اين پير زن به نظر تو در انتظار چه كسي بوده؟


تو هم انتظار مرا مي‌كشي؟
به خاطر ننوشتنم و دور بودنم
مذمتم مي‌كني؟

چه فرق مي‌كند؟
سرزمين‌ها يك اسم دارند:
سرزمين‌هايي كه وطن مادري نيستند:
همه غربتند.

 

سامان بختیاری

روزمره گی

روزی که مختصات آشپزخانه بر جغرافیای تنت آویزان نبود
وقتی که قل قل قلبت از سر رفتن شیر نمی‌جوشید.

روزی که چشم‌هات عسل بود
نه برای صبحانه‌ی فرزندان

چه ساده خیابان در تو پهلو می‌گرفت. و یک قرار می‌توانست بهترین اتفاق روزانه باشد

وقتی که آینه هنوز چروکت نکرده بود
و شمردن ستارگان به خوابت می‌برد

آن شب‌ها هنوز در ادبیات استراحت تو دیازپام واژه‌ای مهجور بود .
و کیف چه کنمت روزها با زیپ زندگی بسته نمی‌شد .

حالا آهی بلند به بلندی بند رخت این خانه چقدر مسخره پهنت می‌کند .
باور کن که این زندگی چکه می‌کند .
و تنها می‌توان به هر وعده‌ی ناهار کمی حرف‌های با نمک عاشقانه افزود

نگفته بودم عشق اضافه‌ی استعاری این زندگی است

 

 

 مهدی علاقمند

 

خیاطی

کوله‌‌بار خاطراتم
نخ‌کش شده
و شما
دانه
دانه
بیرون
می افتید
و من
نخ به نخ بادبادک می‌شوم
فقط
دلم برای مادرم می‌سوزد
که عاشق خیاطی است.



نکته مهم:

میدونم این پست طولانی شده ! نیازی نیست بگین!!








لعنتی

لعنتی

لعنتی

میبینی چیکارم کردی؟

میبینی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من تو رو بت کردم...خدا کردم...با تمام روح و قلبم دوستت داشتم ولی تو خدا نبودی

تو زمینی بودی

و تمام اعتمادم یکباره از بین رفت

و این دردناکه

دردناکتر از بی تو موندنمه

من دیگه نمیتونم اعتماد کنم

نمی تونم کسی رو باور کنم

این تقصیر توست

تقصیر توست

میترسم

از اعتماد کردن میترسم

و این ترس عذابم میده

چرا

چرا

چرا

چرا

چرا

چرا

...

تو که رفته بودی

چرا تمام باورم رو هم از بین بردی

چرا...

لعنتی

حرفی بزن

چرا

...

هرگز تا امروز حتی یکبار هم نگفتم چرا...ولی الان میگم

چرا

چرا

چرا

چرا

چرا

چرا

...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط ساقی |


۱

اون روز زودتر از همیشه اومده بود خونه

یا شاید بین روز

لابد کاری داشته

شاید هم نداشته

چندان تفاوتی هم ندارد

یا نه

دارد

داشت

...

کلید رو تو قفل در چرخوند

در باز شد

بیصدا رفت تو

...

یه لحظه شوکه شد

کفشهای غریبه

کفشهای مردانه غریبه

مردانه

مرد

غریبه

مرد

غریبه

...

دستش رو دستگیره در موند

می ترسید باز کنه

ولی باید اینکارو میکرد

با دستهای لرزان در رو باز کرد

...

خواب بود؟

حتماْ

حتماْ این یه کابوس بود

حتماْ اینطور بود

وگرنه

نه

نه

نه

امکان نداشت واقعیت داشته باشه

زنش در آغوش مرد بیگانه

زنش

در

آغوش

مرد

بیگانه

...

باقیش رو به یاد نداشت

...

صحنه بعدی که به ذهنش میومد

خودش بود ساتور به دست

دستهاش خونی

مرد بیگانه نقش بر زمین

زنش یه گوشه فریاد می زد

...

ادامه اش مثل فیلمها بود

پلیس

بازجویی

دادگاه

حکم

قصاص

...

برادر مرد بیگانه خونه اش رو فروخت

تا پول دیه رو بده

پول جون یک انسان رو بده

اون رو بکشن

و برادر مقتول دلش خنک بشه

...

برادرش خونه رو فروخت

مرد داستان ما اعدام شد

به قصاص عملش رسید

قصاص

قصاص

به حقش رسید؟؟؟؟

حقش = اعدام؟؟؟


امروز همکارم میگفت مشابه همینکه نوشتم اتفاق افتاده...یعنی من اینو از اونچه همکارم تعریف می کرد نوشتم...

آیا این عدالته؟

من اعدام رو به هیچ عنوانی قبول ندارم و اینو بارها هم تو وبلاگم هم وبلاگ دوستان تکرار کردم... اعدام برای خیلی ها یک پاداشه نه مجازات...

کشتن انسانها رو هم به هر دلیلی مقبول نمی دونم...

مرد داستان ما کار اشتباهی کرد

ولی

آیا جواب اینکار قصاص بود؟

آیا اینکه مردی رو که با زنش رابطه(همخوابی) داشته کشته جوابش قصاص هست؟

من این عدالت رو درک نمی کنم...



۲

سفر خوبی بود.

بیشتر از همه دیدار ۲ نفر که برام خیلی عزیز هستن که ایکاش سومی هم بود تا تکمیل میشد لذت من.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط ساقی |


شاید مشکل تصمیم گرفتنه...

گاهی اگر واقعاْ بخواهیم و تصمیم بگیریم  کاری رو بکنیم هیچی نشد نداره...

چند هفته است شعار میدم که دلم مسافرت میخواد و تغییر محیط و ...

ولی هربار هم به دلیلی منصرف میشم این دلایل از مشکل بودن مرخصی گرفتن از رئیس شروع میشه و تا صفرهای جیب و پیدا نکردن بلیط و هزار و یک مشکل دیگه میرسه...

ولی پریروز تصمیم گرفتم... خیلی جدی...

امروز در حالیکه تا یک هفته هیچکدوم پروازهای ارومیه جا نمیداد بلیطم جور شد اونم برای فردا...

 با رئیس صحبت کردم و رئیسم هم بدون هیچ حرفی با مرخصیم موافقت کرد...

خوب نتیجه:

نتیجه اینکه اینبار چون واقعاْ خواستم تلاشم رو کردم و شرایط رو مهیا کردم...

فردا عصر میرم تهران...

شاید زیاد نباشه ولی همین ۴-۵ روز هم خیلی تو روحیه ام اثر خوبی خواهد داشت... میدونم.

فقط ایراد کار اینجاست که یکشنبه جشن عروسی یکی از نزدیک ترین دوستامه و به حق ازم دلخور میشه جشنش نباشم...

با اینهمه فکر میکنم اونقدر مهربون هست که ناراحت نشه و درکم کنه...

پ.ن. تصمیم ساقی هیچ ارتباطی به تصمیم کبری ندارد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط ساقی |


درود

۱)

امروز یه موضوعی باعث شد برگردم به سالها قبل... روزهای بچگی و افرادی که تو زندگیم بودن و هنوزم هستن... یکی از اونها دایی مادرمه... یادمه ۶-۷ سالم بود من رو با یه دستش و دختر یکی از بستگان رو که همسن منه با یه دست دیگه اش بلند کرده بود و بازی میکرد باهامون...

همون دایی الان سنش بالا رفته و دیگه براش سخته بیشتر از ۱۰ قدم راه بره... برا همون چند قدم هم کمکش میکنن...

نمی دونم باید گفت زمان بی رحمه یا نه...

هر بار که میریم دیدن دایی دستشو میبوسم و سعی میکنم به نحوی شادش بکنم... اونم با دیدن هر کدوم از ما اشک تو چشماش جمع میشه و گریه اش میگیره... دردم میگیره از اونطور دیدنش... هر چند همین هم غنیمته... بودنش... مریض یا سالمش شاید خیلی هم مهم نباشه...

چند وقت پیش گفته بود دلم می خواد خیلی عمر کنم...اونقدر که از من تاریخ سالهای قبل رو بپرسن...

قانون طبیعته... البته که اینو میدونم با اینهمه گاه بی رحم میشه زمان... خیلی چیزها رو از آدم یکجا میگیره و میبره...

شاید زمان و پیری خیلی هم بد نباشه... اگر آدم قدر تمام لحظات زندگیش رو دونسته باشه... وقتی به گذشته نگاه کرد با خودش فکر نکنه که چرا اونطور که باید و شاید زندگیشو نکرده...

...

۲)

تو چند ماه اخیر تعداد موهای سفیدم زیاد شده... البته تو خانواده ما موروثی هست زود سفید شدن موها... و به هر دلیلی موهای من یهو زیاد شد سفیداش... یعنی  پارسال این موقع کمتر از ۱۰ تا بود و الان حداقل ۳۰ تا شده...و مطمئناْ اتفاقاتی که برام افتاده و فشاری که تحمل کردم هم بی تاثیر نیست در این سرعت...هر چند پشیمون نیستم از هر انتخابی که کردم و هر چه که در نتیجه اون تحمل کردم...

 و من این موهای سپید رو خیلی دوست دارم...!

تا حدی که مادرم چند روز قبل بهم پیشنهاد داد رنگشون کنم ولی قبول نکردم ...دلم نمی خواد... عجیب لذت میبرم از نگاه کردن بهشون... نمی دونم چطور بگم... برعکس خیلی ها که از نشانه های زمان فرار میکنن من دوستشون دارم... حالا این نشانه میتونه موی سپید امروز و چین و چروکهای فردا باشه...(هر چند هنوز اونقدر سنی ازم نگذشته که بخوام نگران زمان باشم...)

...

۳)

فکر میکنم شاید دایی هم اینطور باشه... یعنی راضی از گذر زمان و آثارش...

...

۴)

میگن هر سنی زیبایی خودشو داره...واقعاْ هم اینطوره...

...

۵)

سن ما چیه؟ عدد شناسنامه؟

...

۶)

اینم یک عکس:

جسم و روح و دل

۷)

وچند بیت شعراز چند شاعر در باب پیری و زمان:

ای جوان بر قامت خم گشته پیران نگر
رفته رفته زندگی بار گرانی می شود

واثق نیشابوری

یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
ایرج میرزا

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
صائب تبریزی

آهي كشيد،
غمزده پيري سپيـد موي
افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه
در لابلاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.
سي سال پيش، نيز،
در آئينه ديده بود يك تار مو سپيد!
فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط ساقی |